سفارش تبلیغ
صبا
وبلاگ دل نوشته های شما با حاج احمد متوسلیان و یاران دربندش
منوی اصلی
مطالب پیشین
کارنامه عملیات ها
جنگ دفاع مقدس
لینک دوستان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز : 8
  • بازدید دیروز : 7
  • کل بازدید : 38195
  • تعداد کل یاد داشت ها : 21
  • آخرین بازدید : 97/9/26    ساعت : 9:36 ص
دوشنبه 92/6/25 6:47 ع

بسم الله ...


قصه عاشقی


باز در کویر دلم طوفان بر پاست و طبع بیمارم هوس گفتن دارد... 



باز منم و جاده عشق و در کوچه پس کوچه های دلتنگی پر از فریاد تنهایی ام و عشق تو، تو ای خوب خوبان جانم را به آتش جانانه میسوزاند و من در لابه لای دلتنگی خود را خاکستری می یابم از تاروپود عشق تو...

یادت هست ترس و دلهره ای که با تو درمیان گذاشتم؟ دو روز قبل حرکت راهیان بود؟ من بودم و ردیف10 شماره 6 و کسی که به او میگویم تمنای وجودم! همه چیز از شوخی ساده شروع شد از یک حس بچه گانه،از اثبات قصه ها و...اما این دل که غبار گناه گرفته چه میدانست رسم مردانگی مردان بی ادعا را...

احمد جان...

آنچه امشب دلم را به درد آورده همین قصه است،جلسه توجیهی،حسینیه ی گلزار،یک صحنه،دست خدا،انگار همه عالم روی سرم خراب شد!!! چه می دیدم؟ چه گم شده ای؟ چه فراموش شده ای؟ نکند این آشنای خدا را به سخره گرفته ام؟ چه میگوید؟ چه گفتم؟ خدایا چشمهایم دروغ نمی گویند؟

احمد جان...

گفته هایم را فقط خودت میدانی و خودم و چند نفر از رفقا که هفت روز در سفر راهیان نور، بیقرار و در حسرت آن روز بودند که من و تمنای وجودم این را فاش کنیم این رفقا برایم نعمتند و حوریان زمینی خدا کند شرمنده محبتشان نشوم...اما آنچه مینویسم فقط به عشق توست...اگر نام تو از اینجا برداشته شود دیگر چیزی از من نمی ماند!!!

احمد جان...

تو آن حس آرامش ابدی بودی که سالهای سال در درونم گم شده بود!و من در این دنیای ماشینی مشغول گناه بودم و دریغ از یک جرعه عشق یک تشنگی یک لحظه عاشقی! وتو بی ادعا به من بخشیدی! بدون آنکه به گناه و ناخالصی نیتم نگاه کنی! تو با این لطفت مرا تا آخر عمر مدیون کردی

احمد جان...

کاش می شد آنقدر بلند ضجه زد تا همه بشنوند ضجه های عاشقی را که روسیاه شد اما هیییییچ....بگذار این نیز بگذرد چرا که دلی از دلم خبر ندارد 




احمد جان...

آن روز آنچه من کشیدم را فقط تمنای وجودم دانست و بس...اما اینکه حالا چه میکشم فقط تو میدانی و من...

احمد جان...

ببخش اگر حال دلم زیادی گرفته بگذار به حساب بد بودنم که بد بودم و بد کردند....

گفته بودم دلتنگی هایم را با تو تقسیم خواهم کرد،ببین که دلتنگتر از هر روزم...... 


احمد جان...

دل این دیوانه عمریست با چشمان تو زنده است،تو دیگر پسش نزنی؟؟؟


نویسنده: مانیفیست  وبلاگ www.saakarr.blogfa.com 





مطلب بعدی : حاج احمد من و قبول کرد....        مطلب قبلی : کمی با معشوق...




سوسا وب تولز - ابزار رایگان وبلاگ

کد موزیک - سوسا وب تولز :: صدایاب